تبليغاتX
ژينا يعني زندگي
معلم آینده افرادی چون مارا میسازد روزشان مبارک سایه همگی از سرمان کم نشود در صعود قلم همگی رو خواهم دید
+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 22:12  توسط ژينا | 
در  تاریخ ۱۶/۱/۱۳۹۱ روز چهارشنبه من و بابام و ارزو خانوم و مهشید خانوم و آقا رامیار  رفتیم کافه مهابادی یعنی به سبک مهابادی جای همه خالی
+ نوشته شده در  91/01/21ساعت 23:12  توسط ژينا | 
عید باستانی نوروز مبارک

امید وارم هر جا که هستید تعطیلات بهتون خوش بگذره وسلامت باشید

ببخشید یه مددت نبودم جاتون دوباره خالی رفتم مسافرت شرمنده دوباره تا یه مطلب دیگه بای

+ نوشته شده در  91/01/09ساعت 22:56  توسط ژينا | 
 

سپاس برای یک همنورد

 

بنام خدا

سلام بر ژینا زنده گی

این هدایای ناقابل به پاس حضور گرمتون در اولین جلسه "کافه کوه" تقدیم میشود

ژینا جان ،اگربخواهم در این چند سطر برایت ادای پدر ها ویا پدر بزرگها !! را در بیاورم ومثلن توصیه ای به شما بکنم

آن توصیه قطعن این خواهد بود که:

قدر پدر ومادرو قدر خودت راخوب بدان.تا میتوانی بخواه،تا مبادا روزی بیاید که بخواهی ونتوانی!

ژینای عزیز ، برایت آرزوی خوشبختی  و موفقیت در تمامی عرصه های زندگی بخصوص ورزشی را از خداوند خواهان هستم!

 یک همنورد که اسمشو نمیگم مگر خودش بخواد  والبته تو کافه کوه هم نبود زحمت کشیدن این وسایل کوهنوردی رو برایه من فرستادن این متن بالا رو هم نوشتن ازشون تشکر می کنم

 

 

+ نوشته شده در  90/11/21ساعت 21:48  توسط ژينا | 

پا شو برو ببین کیه تو کوچه سرو صدا را انداخته

به زودی

حتما فکر می کنید به زودی یه سریال شروع می شه ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن نه عصبانی نشدم ها خب داشتم می گفتم نمی ذارن که اه مسابقه شنا مسابقه استانی آذربایجان غربی &تمریناتمون روخیلی وقته به شکل وحشتناک ک ک ک ک ک ک سخت در حد المپیک  انجام می دیم بعد از مسابقه نتایج اعلام خواهد شد فکر کنم خیلی جدی شدم خب دوباره تا مطلب دیگه

+ نوشته شده در  90/11/13ساعت 22:15  توسط ژينا | 

ارتفاعات پس قلعه دره ی اوسون و کافه کوه

 

 

*بقیه در ادامه مطلب*


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/11/07ساعت 0:11  توسط ژينا | 

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : « كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزرك ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!                     (منبع http://www.kungfutoa-ms.ir/)

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت 10:18  توسط ژينا | 
همایش کنگ فو در سالن دو هزار نفری مهاباد برگزار شد  برای من که تازه شروع کرده بودم خوب بود متاسفانه نمی تونم برتون عکس و فیلم بزارم ولی جاتون خ خ خ خ خ خ خیلی خالی بود امید وارم دفعه ی بعد باشید ببینید 

+ نوشته شده در  90/08/15ساعت 11:17  توسط ژينا | 

 

جاتون خالی 

جاتون خالی قبل از شروع  مدرسه ها رفتیم شمال زادگاه  مادرم اون  جا کلی بهمون خوش گذشت  اول رفتیم بابلسر اون جا من و دادشم سوار جت اسکی شدیم  بعد از اون بابام مامانم من و داداشم سوار قایق شدیم بعدش رفتیم   لنگرود در استان گیلان  اون جا خانوادی مادرم رو دیدم اون جا هم خیلی خوش گذشت.

 

بقیه عکسها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/07/08ساعت 13:56  توسط ژينا | 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان  قرار بگیرد".
(پائولو كوئيلو -  منبع:  وب سایت کنگ فو توا)

+ نوشته شده در  90/06/17ساعت 14:41  توسط ژينا |